چهارشنبه هفتم فروردین 1387
پرم از هیچ و این احساس دقیقا زمانی به سراغ آدم می آد که پر باشه از هیچ!
..............................................
همه بی صدا می شنکنند ... (یکی پس از دیگری!!!)
و این است اعجاز خدا!
...............................................
بستنی عروسکی!!!!!!
...............................................
وقتی عنکبوت خودش را جر می دهد تا بچه هایش را بزرگ کند ... به این فکر می کنم که چقدر خوب می شد اگر ما راجع به دیگران هم اینگونه بودیم !
..................................................
وقتی شب می شه و چشات رو می بندی ... همه چیز یادت میره ...
کاش می شد ...
...............................................
موش ندووون ...
گربه می رقصونما...
............................................
بام بهشت ...
فقط پر از جای پای مادران ...
نوشته شده توسط شنبليله در ساعت 1:7 | لینک
|
